دیاکودیاکو، تا این لحظه: 14 سال و 4 روز سن داره

فرشته ی کوچک من

پایان سه ماهگی

مرد کوچک من امروز با سه ماهگی خداحافظی کردی و روزهای جدیدی در انتظار توست. این روزها به طور مستمر و با صدای بلند با اطرافیانت صحبت می کنی. توی چشمهای ما زل می زنی و خیلی شیرین حرف می زنی. دیگه من و بابا را خیلی خوب می شناسی و با دیدنمون لبخند می زنی. هر روز برنامه ی آموزش زبان را با لذت می بینی و اون را بین همه ی برنامه هایی که برات گذاشتم انتخاب کردی و با شروع شدنش با ذوق دست و پاهات را تکون می دی. دستهای کوچولوت را مشت می کنی و توی دهنت می گذاری و با لذت مک می زنی. و به هم گره می زنی، سرت را هم به هر زحمتی هست محکم می گیری با اینکه مدام تکون می خوره(درست مثل عروسکهای جلوی ماشین).هنوز بین من و بابا می خوابی و توی طول روز روی تختت...
26 دی 1391

بدون عنوان

سلام نفس من...جوجه کوچولوم...امروز اومدم بگم که خودم تنهایی حمومت کردم بدون کمک..خیلی خیلی سخت بود و شما مدام گریه می کردی ولی من هر جوری که بود از پسش بر اومدم...جریان از این قرار بود که اومدم پوشکت را عوض کنم و شما توی یک اقدام غافلگیرانه لباس و صورت و هر چی که بود را خیس کردی...من هم توی این مدت نمی دونستم بخندم یا یک کاری کنم که تو را نجات بدم...بنابراین مجبور شدم که حمومت بدم...الان هم شیر خوردی و مثل یک فرشته ی زیبای کوچولو آروم خوابیدی...عاشقتم.  
5 دی 1391
1